تصاویر welcome




باز باران با ترانه

می خورد بر بام خانه

یادم آمد کربلا را

گردش یک ظهر غمگین

گرم و خونین

لرزش طفلان نالان

زیر تیغ و نیزه ها را

با صدای گریه های کودکانه

وندرین صحرای سوزان

می دوید طفلی سه ساله

پر ز ناله, دل شکسته, پای خسته

باز باران قطره قطره

می چکید از چوب محمل

آخ باران کی بباری برتن عطشان یاران

تر کنند از آن گلو را...

آخ باران, آخ باران



تاريخ : شنبه 1390/09/12 | 2:40 | نویسنده : کلیک |
خوب که فکر می کنم …

می بینم گاهی یک شکلات ِ مغزدار …

بیشتر میچسبد …

تـــــا …

عاشقانه های این عاشق های تو خالی !


موضوعات مرتبط: شعر(عارفانه، پرمغز، زیبا ، عاشقانه ، دلشکسته و...)

تاريخ : سه شنبه 1392/11/29 | 14:27 | نویسنده : کلیک |

دیدید تو بیشتر فیلما وقتی کسی می خواد بمب بزاره وقتی داره فیتیله بمبه می سوزه اون نفر دستش یا پاش یه جایی گیر میکنه؟ نه واقعا دقت کردید؟


موضوعات مرتبط: طنز

تاريخ : سه شنبه 1392/11/29 | 14:25 | نویسنده : کلیک |
مدتـــهاســـت
دلـــم شـــروعــی تـــازه میخــــــواهــد 
.
.

تــو بیـــــــا 
.
.
.
مــــــرا دوبـــــاره آغـــــــاز کـــن .....!! 


موضوعات مرتبط: شعر(عارفانه، پرمغز، زیبا ، عاشقانه ، دلشکسته و...)

تاريخ : سه شنبه 1392/11/29 | 14:19 | نویسنده : کلیک |
پسر داييم با يه دختري دوست شد چند وقت پيش شوخي شوخي رابطشون جدي شد..... دختره ديوونش شده ، جوري که با تيغ رو دستش نوشته رامتين :| الان يه هفتست بزرگ هاي فاميل جلسه ميگيرن که چطور به دختره بگن بت دروغ گفته ، اين اسمش رامتين نيست مسعوده :|


موضوعات مرتبط: طنز

تاريخ : جمعه 1392/07/19 | 12:43 | نویسنده : کلیک |

من دیگه عادت کردم ....!!!!

که بعضیا به سوراخ میگن سولاخ،یا به قفل میگن قلف،یا به سطل میگن سلط!...

اماامروز دچار نوسان مغزی شدم، وقتی یکی به کرفس گفت گَلَبـز ..!


موضوعات مرتبط: طنز

تاريخ : جمعه 1392/07/19 | 12:43 | نویسنده : کلیک |
ب مامیم میگم :شام چی داریم؟
میگه :آنچه گذشت!
میگم :غذای جدیده؟
میگه :عارع...
میگم :خوحالاچیاداره توش، واسه سلامتی خوبه؟
میگه :هرچی تواین هفته پختمو کوفت نکردی قاطی کردم دوتا تخمرغم زدم و مث کتلت سرخش کردم!
اگه اینم کوفت نکنی فرداشب پس ازسالها داریم..


موضوعات مرتبط: طنز

تاريخ : جمعه 1392/06/15 | 2:8 | نویسنده : کلیک |
تو حموم داشتم آهنگ یاس رو میخوندم بابام اومده میگه ای مزخرفات چیه میخونی بعد دیروز دیدم تو حموم داره میخونه سرت رو با چی میشوری با شامپو گلرنگ!!!


موضوعات مرتبط: طنز

تاريخ : جمعه 1392/06/15 | 1:52 | نویسنده : کلیک |
چند وقتی بود در بخش مراقبت های ویژه یک بیمارستان معروف ، بیماران یک تخت بخصوص در حدود ساعت ۱۱ صبح روزهای یکشنبه جان می سپردند. این موضوع ربطی به نوع بیماری و شدت و ضعف مرض آنان نداشت. این مسئله باعث شگفتی پزشکان آن بخش شده بود به طوری که بعضی آن را با مسائل ماورای طبیعی و بعضی دیگر با خرافات و ارواح و اجنه و موارد دیگر در ارتباط می دانستند. کسی قادر به حل این مسئله نبود که چرا بیمار آن تخت درست در ساعت ۱۱ صبح روزهای یکشنبه جان می سپرد. به همین دلیل گروهی از پزشکان متخصص برای بررسی موضوع تشکیل جلسه دادند و پس از ساعت ها بحث و تبادل نظر بالاخره تصمیم گرفتند تا در اولین یکشنبه ماه ، چند دقیقه قبل از ساعت ۱۱ در محل مذکور برای مشاهده این پدیده عجیب و غریب حاضر شوند .

در محل و ساعت موعود، بعضی صلیب کوچکی در دست گرفته و در حال دعا بودند ، بعضی دوربین فیلمبرداری با خود آورده ودو دقیقه به ساعت ۱۱ مانده بود که «پيترجانسون» نظافتچی پاره وقت روزهای یکشنبه وارد اتاق شد. دوشاخه برق دستگاه حفظ حیات را از پریز برق درآورد و دو شاخه جاروبرقی خود را به پریز زد و مشغول کار شد .


موضوعات مرتبط: داستان (عبرت آموز ، تکان دهنده ، طنز ....)

تاريخ : شنبه 1392/06/02 | 23:41 | نویسنده : کلیک |
وسایل لازم برای مسافرت رفتن:
دخترا :کیف لوازم آرایش. مانتو، شال به میزان لازم.، سشوار، بابلیس. انواعبدلیجات. لباس راحتی. خمیر دندان ومسواک. باد بزن و
جوراب در رنگ های شاد و نیمه شاد و معنی گرا.
پسرا :دو سه تا زیر شلواری. حوله.. یه شلوارک. قلیون باتنباکو


موضوعات مرتبط: طنز

تاريخ : چهارشنبه 1392/05/23 | 19:21 | نویسنده : کلیک |
چرا فکر می کنی چون دختری باید همیشه غمگین باشی؟ شکست خورده باشی؟!

 

چرا فکر می کنی چون دختری

باید همیشه غمگین باشی؟ شکست خورده باشی؟!

عزیز !

یاد بگیر که تو دختری !

یاد بگیر تو کلاس بذاری ! تو ناز کنی !

چرااجازه می دی شادی زندگیتو ازت بگیره ؟!

این اسمش عشق نیست !

خودتو گول نزن !

کسی که عاشق توست ،

هرگز نمی تونه غمتو ببینه !

چه برسه به اینکه خودش عامل غمت باشه !!

دختر باش !

دخترونه ناز کن !

دخترونه فکر کن !

دخترونه احساس کن !

دخترونه استدلال کن !

دخترونه زندگی کن !

اما بدون غم رو به اشتباه توی فرهنگ دخترونه ی تو جا دادن !

عاشق شو ، که زندگی کنی ! 

یک عمر ، زندگی کنی ! 

اما حواست باشه ، 

با حسای الکی که این روزا به عشق تعبیر می شه ، 

به زندگیت کوچکترین خدشه ای وارد نکنی…. 

دختر باش ، و افتخار کن که دختری

 




موضوعات مرتبط: تلنگر

تاريخ : پنجشنبه 1392/05/17 | 16:55 | نویسنده : کلیک |

آدم ها برای هم سنگ تمام می گذارند.
اما نه وقتی که در میانشان هستی، نه...
آن جا که در میان خاک خوابیدی؛
«سنگ تمام» را می گذارند و می روند ...!


موضوعات مرتبط: تلنگر ، جالب و خواندنی ،جملات زیبا

تاريخ : شنبه 1392/05/12 | 15:53 | نویسنده : کلیک |
گرگ شده اند اینروزها...
کافی است سر به زیر باشی
 
با بره اشتباهت میگیرند
 
خیز برمیدارند برای دریدنت...


موضوعات مرتبط: تلنگر ، جالب و خواندنی ،جملات زیبا

تاريخ : شنبه 1392/05/12 | 15:50 | نویسنده : کلیک |

خالق من «بهشتی» دارد، نزدیک، زیبا و بزرگ؛
و «دوزخی» دارد، به گمانم کوچک و بعید؛
و در پی دلیلیست که ببخشد ما را ...
«دکتر علی شریعتی»


موضوعات مرتبط: تلنگر ، شریعتی Dr

تاريخ : شنبه 1392/05/12 | 15:48 | نویسنده : کلیک |

من در ابتدا خداوند را یک ناظر ، مانند یک رئیس یا یک قاضی میدانستم که دنبال شناسائی خطاهائی است که من انجام داده ام و بدین طریق خداوند میداند وقتی که من مردم ، شایسته بهشت هستم و یا مستحق جهنم ...!

وقتی قدرت فهم من بیشتر شد ، به نظرم رسید که گویا زندگی تقریبا مانند دوچرخه سواری با یک دوچرخه دو نفره است و دریافتم که خدا در صندلی عقب در پا زدن به من کمک میکند...

نمیدانم چه زمانی بود که خدا به من پیشنهاد داد جایمان را عوض کنیم... از آن موقع زندگی ام بسیار فرق کرد ، زندگی ام با نیروی افزوده شده او خیلی بهتر شد ، وقتی کنترل زندگی دست من بود من راه را میدانستم و تقریبا برایم خسته کننده بود ولی تکراری و قابل پیش بینی و معمولا فاصله ها را از کوتاهترین مسیر میرفتم...
از میانبرهای هیجان انگیز و از بالای کوهها و از میان صخره ها و با سرعت بسیار زیاد حرکت کند و به من پیوسته میگفت :
« تو فقط پا بزن »

من نگران و مضطرب بودم پرسیدم « مرا به کجا می بری ؟ »
او فقط خندید و جواب نداد و من کم کم به او اطمینان کردم !

وقتی میگفتم : « میترسم » ، او به عقب بر میگشت و دستم را میگرفت و میفشرد و من آرام میشدم ...

او مرا نزد مردم میبرد و آنها نیاز مرا به صورت هدیه میدادند و این سفر ما ، یعنی من و خدا ادامه داشت تا از آن مردم دور شدیم ...

خدا گفت : هدیه را به کسانی دیگر بده و آنها بار اضافی سفر زندگی است و وزنشان خیلی زیاد است ، بنابراین من بار دیگر هدیهها را به مردمانی دیگر بخشیدم و فهمیدم
« دریافت هدیه ها بخاطر بخشیدن های قبلی من بوده است »
و با این وجود بار ما در سفر سبکتر است ...

من در ابتدا در کنترل زندگی ام به خدا اعتماد نکردم ، فکر میکردم او زندگی ام را متلاشی میکند ، اما او
اسرار دوچرخه سواری « زندگی » را به من نشان داد
خدا میدانست چگونه از راههای باریک مرا رد کند و از جاهای پر از سنگلاخ به جاهای تمیز ببرد و برای عبور از معبرهای ترسناک ، پرواز کند...

و من دارم یاد میگیرم که ساکت باشم و در عجیبترین جاها فقط پا بزنم
من دارم ازدیدن مناظر و برخورد نسیم خنک به صورتم در کنار همراه دائمی خود « خدا » لذت میبرم و من هر وقتی نمیتوانم از موانع بگذرم


موضوعات مرتبط: تلنگر ، جالب و خواندنی ،جملات زیبا ، داستان (عبرت آموز ، تکان دهنده ، طنز ....)

تاريخ : شنبه 1392/05/12 | 15:46 | نویسنده : کلیک |
.: Weblog Themes By VatanSkin :.